به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «پیام راسک»،به نقل از عصر هامون در تاریخ اسلام کمتر چهرهای پیش از بعثت بهاندازه عبدالمطلب بن هاشم چنین جایگاهی دارد. او نه پیامبر بود و نه اسلام را درک کرد، اما زندگیاش چنان باشرافت، ایمان به خدای یگانه و ایستادگی در برابر ستم گره خورد که مورخان او را «ابراهیم ثانی» لقب دادند. برای مردم سیستان و بلوچستان که امروز درگیر روزمرگیهای سختاند، مرور زندگی این مرد شاید یادآور این باشد که شرافت و ایستادگی، میراثی نیست که به ارث برسد؛ باید در هر نسل بازآفرینی شود.
از «شیبه» تا عبدالمطلب
او در یثرب (مدینه) به دنیا آمد. پدرش هاشم پیش از تولد او درگذشت و مادرش سلمی او را بزرگ کرد. نامش «عامر» بود، اما چون با موی سفید به دنیا آمد او را «شیبه» خواندند. سالها بعد عمویش مطلب او را به مکه برد؛ مردم که کودک را پشت سر مطلب دیدند گمان کردند غلام اوست و گفتند «عبدالمطلب» و همین نام بر او ماند.
حفر زمزم؛ نقطه عزیمت
بزرگترین اقدام او در مکه، حفر دوباره چاه زمزم بود؛ چاهی که قرنها متروک مانده و جای آن گم شده بود. به او در خواب الهام شد که آن را حفر کند. قریش ابتدا مخالفت کرد و حتی او را متهم کرد که خوابهایش شیطانی است، اما عبدالمطلب با تنها پسرش حارث دستبهکار شد و سرانجام به آب رسید. این پیروزی، جایگاه او را در میان قریش تثبیت کرد و زمزم دوباره به نماد حیات مکه تبدیل شد. مورخان نوشتهاند که با پیداشدن زمزم، مردم از دیگر آبهای مکه روی گرداندند و بهسوی آن آمدند.
نذر و فدیه؛ عبدالله نجات یافت
در جریان حفر زمزم، چون تنها یک پسر داشت، نذر کرد اگر خدا ۱۰ پسر به او بدهد یکی را در راه خدا قربانی کند. سالها بعد که ۱۰ پسرش بالغ شدند، قرعه زد و قرعه به نام عبدالله، پدر پیامبر افتاد. عبدالمطلب او را تا پای مذبح برد، اما بزرگان قریش مانع شدند و قرار شد میان عبدالله و شتران قرعه بیندازند. هر بار که قرعه به نام عبدالله میافتاد، ۱۰ شتر اضافه میکردند تا آنکه شمار شتران به ۱۰۰ رسید و قرعه به نام آنها افتاد. عبدالمطلب ۳ بار این کار را تکرار کرد و هر ۳ بار قرعه به نام شتران بود. آنگاه ۱۰۰ شتر را قربانی کرد و عبدالله آزاد شد. از همین عبدالله بود که محمد (ص) متولد شد.
ایستادگی در برابر ابرهه
سالها پیش از تولد پیامبر، ابرهه با سپاهی مجهز به فیل بهقصد ویرانی کعبه به مکه آمد. عبدالمطلب نه با شمشیر، بلکه با منطق ایستاد. وقتی ابرهه شتران او را غارت کرد، عبدالمطلب نزد او رفت. ابرهه با تعجب گفت: «از من شترانت را میخواهی و درباره خانهای که دین تو و پدرانت است و برای ویرانیاش آمدهام چیزی نمیگویی؟» عبدالمطلب پاسخ داد: «من صاحب شترانم و خانه را صاحبی است که خود از آن حفاظت خواهد کرد». این جمله در تاریخ ماند. ابرهه و سپاهش نابود شدند و کعبه سالم ماند. این سال را «عامالفیل» نامیدند و پیامبر اسلام در همان سال به دنیا آمد.
رابطه با پیامبر؛ عشقی که مورخان ثبت کردهاند
عبدالمطلب ۸ سال از عمر پیامبر را درک کرد. پس از وفات آمنه، سرپرستی محمد (ص) را بر عهده گرفت. روایتها نشان میدهد که او نوهاش را بر فرزندان خود مقدم میداشت. در سایه کعبه برای او فرشی میگستردند که هیچیک از پسرانش بر آن نمینشستند، اما محمد خردسال بر آن مینشست. عموهایش میخواستند او را دور کنند، اما عبدالمطلب میگفت: «او را رها کنید؛ برای این فرزند من شأن و فضیلتی بزرگ است.» و دستی بر پشت او میکشید. در روایتی دیگر آمده که عبدالمطلب پس از بازگشت محمد از دایهاش، او را در آغوش گرفت و غرق بوسه کرد و گفت: «این پسر، این نوه من… خیلی دوستداشتنی است. در وجود او جاذبهای هست که همه را بهطرف خود میکشاند».
آخرین سفارش؛ ابوطالب، محمد و پیشگویی یک پدربزرگ
در آخرین روزهای زندگی، عبدالمطلب ابوطالب را فراخواند و او را درباره محمد سفارش کرد. روایت شده که به ابوطالب گفت: «این جوان را حافظ باش. به خدا سوگند بهزودی بر شما آقایی کند و سلطنتی یابد که هیچیک از اولاد پدرانت نداشتند». ابوطالب دست او را گرفت و پذیرفت. عبدالمطلب گفت: «اکنون مرگ بر من آسان شد». سپس درگذشت درحالیکه محمد ۸ساله بود.
میراثی که با مرگ تمام نشد
عبدالمطلب در ۲۷ جمادیالاول در مکه درگذشت. برخی منابع سن او را ۸۲ و برخی ۸۸ سال نوشتهاند. اما آنچه قطعی است، میراثی است که بر جای گذاشت: یکتاپرستی در دل شرک، سخاوت در دل تنگنظری، و سرپرستی از یتیمی که جهان را تغییر داد. پرسش امروز ما شاید این باشد: در روزگاری که منفعت شخصی بر همه چیز مقدم شده، چقدر از آن «مطلبی بودن»، ایستادگی بدون تهور، ایمان بدون تظاهر، و مهربانی بدون چشمداشت در زندگی روزمرهمان باقیمانده است؟
















