به گزارش پایگاه خبری تحلیلی «پیام راسک»به نقل از عصر هامون، آوردهاند در روزگاری نه چندان دور، مردی فریدوننام بر مسند صدارت بنشست حال آنکه قبای قدرت بر قامتش زار میزد. او را غروری بود چونان قارون که خدای را بنده نبود و هر که از سر درد، نقدی بر وی میگشود، با تیغ زبان و الفاظ نا میمون نوازش میکرد. گاهی خلق را به دوزخ حواله میداد و گاهی بیشناسنامه میخواند.
پس گرد او جماعتی آمده بودند که در وادادگی شهره عالم بودند و در میان اینان ندیمی بود جواد نام، که در سینهاش هراسی عمیق از هیمنهی دشمن خانه کرده بود.
شگفتا از این قوم خود شیفته که چنان تشنهی لبخند دشمن بودند که هر چه در بساط داشتند، به ثمن بخس پیشکش خصم کردند و یازدهخروار از دسترنج غنی یافته ملت را بر پای سگ هاری ریختند . لیک آن خصم گرسنه، عهد بشکست و بر ریش بزککردهی فریدون خندید. چه آنکه این عهد نامیمون روزگار ملت سیاه نمود و فریدون بی آنکه وجدان درد گیرد بر ریش مردم قهقهه می زد.
عجیبتر آنکه این جماعت خصم پرست خودشیفته خویش را عقل کل انگاشته و دیگران را کمسواد و بیخرد میخواندند و هر کس در برابر اجنبی خم نمیشد، لاجرم بیسواد بود و سزاوار دوزخ جناب فریدون! لیک چون چرخ روزگار چرخید و آن کعبهی آمال فریدون و همکیشانش، شمشیر بر پیکر ملت کشید، خشم مقدس پارسیان چنان طوفانی به پا کرد که آبروی دشمن بدکردار در عالم برفت.
پس چون ندای پیروزی ملت در جهان پیچید و هیمنهی خصم فرو ریخت، همان مریدان تسلیم که تا دیروز آب از لب و لوچهشان برای دشمن جاری بود، بار دیگر از سوراخهای خود بیرون خزیدند و نقاب صلحطلبی بر چهره کشیدند و با حالتی حکیمانه، ملت سلحشور را به جنگطلبی متهم ساختند!
پس ملت بیداردل خصم ستیز فریاد برآوردند : فرجام کار آنانی که تدبیر را در تسلیم و عقلانیت را در عافیتطلبی جوید چونان پستان گاوی ست که به صاحبش شیر دهد!
قلم ایران نژاد
















